«نترس… سیصدوشصتوپنج بار»؛ شجاعت یعنی ترسیدن و ادامه دادن
مریم قربانینیا نویسنده و منتقد سینما در یادداشتی نوشت: اپیزود «نترس… سیصدوشصتوپنج بار» از مجموعه «سبز، سپید، سرخ» به نویسندگی و کارگردانی مریم اسمیخانی و نقشآفرینی ریحانه رصی، سجاد بابایی، سوسن مقصودلو، خیام وقارکاشانی و… شب گذشته (پنجشنبه ۲۹ مردادماه) از شبکه یک سیما پخش شد، بیش از آنکه صرفاً روایتی از جنگ و بمباران باشد، داستان آدمهایی است که در میانه جنگ تلاش میکنند زندگی را ادامه دهند؛ آدمهایی که میترسند، مضطرب میشوند، خبرهای بد را دنبال میکنند، گاهی تصمیم به رفتن میگیرند و گاهی درست در لحظهای که صدای انفجارها بلندتر میشود، تلاش میکنند خودشان را به زندگی عادی برگردانند. مریم اسمیخانی در این اپیزود، جنگ را از قابهای بزرگ و دور به داخل خانه یک زوج میآورد و از این مسیر، تصویری ملموس و انسانی از ترس، مقاومت، امید و انتخاب ارائه میدهد.
زیبا و علی در ابتدای داستان، درگیر مسئلهای کاملاً شخصی و روزمرهاند؛ قرار است برای فروش فیلمنامهای که یک سال برای نوشتنش وقت گذاشتهاند، با تهیهکننده قرارداد ببندند. آنها نتوانستهاند برای ساخت فیلم سرمایه پیدا کنند و حالا مجبورند فیلمنامهشان را بفروشند. حتی در همین نقطه، اختلاف بر سر صد میلیون تومان تخفیف، تصویری آشنا از مناسبات اقتصادی سینما ارائه میدهد؛ اما ناگهان صدای انفجار همهچیز را تغییر میدهد. قرارداد امضا نمیشود و جنگ، بدون مقدمه وارد زندگی آنها میشود.
از اینجا به بعد، «نترس… سیصدوشصتوپنج بار» در اصل روایت مواجهه یک زن با ترس است. زیبا میترسد و اتفاقاً یکی از مهمترین ویژگیهای فیلمنامه همین است که شجاعت را در نبود ترس تعریف نمیکند. زیبا بارها وحشت میکند، گریه میکند، با شنیدن صدای انفجار از جا میپرد و حتی در لحظاتی نمیتواند خودش را کنترل کند؛ اما در نهایت تصمیم میگیرد بماند. برای او ماندن به معنای نترسیدن نیست، بلکه به معنای پذیرفتن ترس و تلاش برای غلبه بر آن است.
این مفهوم در گفتوگوی زیبا با برنا، پسرش، به یکی از مهمترین نقاط شخصیتپردازی او تبدیل میشود. زیبا خاطرات ۲۳ سال قبل را به یاد میآورد؛ زمانی که برنا تازه متولد شده بود و همزمان با حمله آمریکا به عراق، شایعه احتمال حمله به ایران نیز ترس زیادی ایجاد کرده بود. او آن روزها را با امروز مقایسه میکند و میگوید آن زمان با یک بچه کوچک نمیدانسته باید چه کند و حالا، پس از ۲۳ سال، دوباره همان ترسها بازگشتهاند. اما این بار نمیخواهد تسلیم ترس شود؛ میخواهد شجاع باشد.
در همین مسیر، یکی از مهمترین و جذابترین ایدههای اپیزود، در عنوان آن معنا پیدا میکند. صبح روز آتشبس، وقتی زیبا و علی مشغول صبحانه هستند و با برنا تماس میگیرند، برنا میگوید نکته جالبی پیدا کرده و در روایت او، خدا در قرآن ۳۶۵ بار گفته «نترس»؛ عددی که با روزهای سال تطبیق داده میشود. فارغ از صحت عددی این ادعا به عنوان یک گزاره قرآنی، اهمیت این دیالوگ در خود داستان است؛ چرا که این جمله برای زیبا معنای شخصی پیدا میکند. زنی که در تمام این روزها با ترس دست و پنجه نرم کرده، ناگهان میشنود که «نترس» میتواند به تعداد روزهای یک سال، هر روز و دوباره تکرار شود. گویی ترس او فقط یک بار قرار نیست شکست بخورد؛ باید هر روز دوباره با آن مواجه شود.
از همین منظر، عنوان اپیزود نیز معنای عمیقتری پیدا میکند. «نترس… سیصدوشصتوپنج بار» صرفاً یک جمله نیست؛ نوعی دستورالعمل برای زیباست. او قرار نیست یکباره شجاع شود. قرار است هر روز، یک بار دیگر تلاش کند نترسد؛ یا دستکم اجازه ندهد ترس تمام تصمیمهایش را بگیرد.
رابطه علی و زیبا نیز یکی از نقاط قوت اصلی اپیزود است. علی قرار نیست یک قهرمان کلیشهای باشد که هیچوقت نمیترسد. او نیز نگران است، گاهی عصبانی میشود و تصمیمهایش تغییر میکند، اما در کنار زیبا میماند و تلاش میکند او را آرام کند. وقتی صدای انفجار باعث میشود زیبا در آشپزخانه روی زمین بنشیند و گریه کند، علی به جای شعار دادن، تلاش میکند شرایط را برای او قابل تحمل کند؛ آشغالها را جمع میکند، به او پیشنهاد میدهد فیلم ببینند و با تغییر فضای خانه، کمک میکند زیبا از وضعیت اضطرابآور آن لحظه فاصله بگیرد.
این همراهی در طول داستان بارها تکرار میشود. علی حتی در ابتدا بیشتر اخبار بد را دنبال میکند، در حالی که زیبا از او میخواهد خبرهای خوب را هم ببیند. اما در ادامه، خود علی نیز به تدریج به همان نقطه میرسد؛ یعنی تلاش برای حفظ امید در شرایطی که اخبار تلویزیون مدام از حمله، تهدید و تخریب میگویند.
یکی از جذابترین تمهیدهای اپیزود، استفاده از فیلم «هامون» است. سکانسهایی از فیلم داریوش مهرجویی که زیبا و علی تماشا میکنند، صرفاً یک ارجاع سینمایی نیستند. پرسش خسرو شکیبایی درباره اینکه چرا انسان در برابر ابراز قدرت ضعیف است و این ضعف از کجا میآید، در کنار سکانسی که او نقشه ایران را در دورههای تاریخی بررسی میکند و کوچک شدن ایران را میبیند، به شکلی ظریف با دغدغههای شخصیتهای این اپیزود پیوند میخورد. سینما در اینجا بخشی از زندگی شخصیتهاست و به زبان دیگری درباره ترس، قدرت، وطن و هویت حرف میزند.
از سوی دیگر، رابطه زیبا با مادرش یکی از انسانیترین خطوط فرعی داستان است. رابطهای که پیش از جنگ سرد و پرتنش بوده، در جریان اتفاقات به تدریج تغییر میکند. زیبا همیشه احساس کرده مادرش او را آنگونه که میخواسته نپذیرفته؛ حتی شغل و سبک زندگی او مطابق خواستههای مادر نبوده است. اما بحران، فاصلهای را که سالها میان این دو وجود داشته، کمتر میکند.
ماجرای «اکبر جوجه» در این میان شاید در ظاهر یک جزئیات ساده باشد، اما از نظر دراماتیک بسیار مهم است. علی برای آرام کردن زیبا پیشنهاد میدهد غذایی درست کنند و برای مادرش ببرند. همین اتفاق ساده، بهانهای برای نزدیک شدن مادر و دختر میشود. وقتی مادر از دستپخت زیبا تعریف میکند، این تعریف برای او بسیار مهم است؛ چون چیزی را از مادرش میشنود که سالها منتظر شنیدنش بوده است. جنگ در اینجا برخلاف انتظار، فقط روابط را از بین نمیبرد؛ گاهی دیوارهایی را که سالها میان آدمها ساخته شده، نیز فرو میریزد.
حتی تکرار ماجرای «آب قلم» توسط مادر علی، با وجود وجه طنزآمیزش، به واقعیتر شدن فضای داستان کمک میکند. آدمها حتی وسط جنگ هم درباره فریزر، غذا، خانه و وسایل زندگی حرف میزنند. زندگی در بحران متوقف نمیشود؛ فقط شکلش تغییر میکند. همین جزئیات کوچک باعث میشوند جنگ در این اپیزود از یک اتفاق سیاسی و نظامی به تجربهای ملموس و روزمره تبدیل شود.
یکی از نقاط مهم دیگر داستان، مفهوم «تنگه» است؛ مفهومی که در پایان از یک واقعیت سیاسی و جغرافیایی به یک استعاره ذهنی تبدیل میشود. وقتی پس از اعلام آتشبس، علی به زیبا میگوید «باید تنگه رو ببندیم»، ابتدا این جمله یادآور خبرهای مربوط به تنگه هرمز است؛ اما علی بلافاصله معنای دیگری برای آن تعریف میکند: تنگه، مسیر عبور و مرور انرژی است و انسان باید این مسیر را مدیریت کند؛ نباید اجازه دهد هر فکری از آن عبور کند و وارد ذهنش شود.
این استعاره، در واقع جمعبندی بخش مهمی از مسیر زیبا و علی است. آنها در طول جنگ یاد گرفتهاند که نمیتوانند جلوی صدای انفجار، خبرهای بد، تهدیدها و اتفاقات بیرونی را بگیرند؛ اما میتوانند تا حدی نحوه ورود این اتفاقات به ذهن و زندگی خود را مدیریت کنند. «بستن تنگه» در اینجا یعنی بستن راه افکار منفی؛ یعنی ندادن اجازه به ترس و اضطراب برای اینکه تمام وجود انسان را در اختیار بگیرند.
این ایده زمانی کاملتر میشود که علی و زیبا درباره فیلمنامهشان تصمیم تازهای میگیرند. در ابتدای داستان، آنها به دلیل نداشتن سرمایه حاضر بودند فیلمنامه را با قیمت کمتری به تهیهکننده بفروشند. اما در پایان، تصمیم میگیرند قرارداد نبندند و خودشان برای ساخت فیلم پول پیدا کنند؛ حتی اگر این مسیر طولانی باشد و مجبور شوند خانه کوچکتری اجاره کنند. گویی جنگ به آنها یاد داده است که در کنار حفظ جان و امنیت، نباید تمام رؤیاهایشان را نیز تسلیم ترس کنند.
در واقع «تنگه» فقط درباره افکار منفی نیست؛ درباره انتخاب است. انتخاب اینکه کدام فکر اجازه ورود به ذهن را پیدا کند و کدام فکر پشت در بماند. همانطور که زیبا در طول جنگ یاد میگیرد میان «رفتن به دلیل ترس» و «رفتن به دلیل ضرورت» تفاوت بگذارد، در پایان نیز آنها تصمیم میگیرند برای ساخت فیلمشان تلاش کنند؛ نه از سر هیجان، بلکه به عنوان انتخابی آگاهانه.
مریم اسمیخانی در مقام نویسنده و کارگردان، موفق شده جنگ را از سطح یک اتفاق سیاسی و نظامی به تجربهای شخصی و انسانی تبدیل کند. در این روایت خبری از قهرمانان شکستناپذیر نیست. آدمهایی را میبینیم که میترسند، گریه میکنند، عصبانی میشوند، اشتباه میکنند، گاهی امیدشان را از دست میدهند و دوباره آن را پیدا میکنند. همین انتخاب باعث شده مخاطب بتواند با شخصیتها همذاتپنداری کند.
این نکته با توجه به کارنامه اسمیخانی در حوزه فیلم کوتاه نیز قابل توجه است. او در این اپیزود به جای آنکه صرفاً به دنبال بازسازی فضای جنگ باشد، تلاش کرده شخصیتهایی خلق کند که مخاطب آنها را دوست داشته باشد و سرنوشتشان برایش اهمیت پیدا کند. بنابراین حتی جزئیترین اتفاقات زندگی زیبا و علی، از تماس با فرزندشان تا رفتن به خانه مادر، درست کردن غذا، تماشای فیلم و نگرانی درباره قطع برق، به بخشی از درام تبدیل میشود.
بازی ریحانه رضی و سجاد بابایی نیز نقش مهمی در این باورپذیری دارد. هر دو بازیگر، بهخصوص در لحظات اضطراب و ترس، از اغراق فاصله گرفتهاند. ترس زیبا در نگاهها، مکثها، سکوتها و واکنشهای کوچک او دیده میشود و سجاد بابایی نیز در نقش علی، همراهی و نگرانی را بیشتر از طریق رفتار و کنشهای روزمره منتقل میکند. حاصل کار، دو شخصیت واقعی و قابل لمس است؛ آدمهایی که مخاطب میتواند آنها را بشناسد و حتی خود یا اطرافیانش را در آنها پیدا کند.
در این میان، طراحی صحنه و نور نیز به فضای باورپذیر اپیزود کمک کرده است. خانه زیبا و علی فقط یک لوکیشن برای پیش بردن داستان نیست؛ به تدریج به پناهگاه آنها تبدیل میشود. جایی که در آن میترسند، غذا میپزند، فیلم میبینند، اخبار را دنبال میکنند، با فرزندشان تماس میگیرند و در نهایت درباره آینده تصمیم میگیرند. بیرون از خانه، جنگ جریان دارد و داخل خانه، زندگی تلاش میکند خودش را حفظ کند.
یکی از نقاط تأثیرگذار داستان، صحنه باران اسیدی است؛ جایی که زیبا و علی بدون اطلاع از خطر، مشغول شستن شیشهها و بالکن میشوند و بعد از طریق اخبار متوجه میشوند بارانی که لمس کردهاند خطرناک بوده است. این موقعیت در عین سادگی، به خوبی نشان میدهد که در شرایط جنگی حتی کارهای معمول زندگی نیز میتواند با خطر همراه شود. آدمها نمیدانند کدام اتفاق عادی است و کدام اتفاق ممکن است تهدیدی پنهان داشته باشد.
راز و نیازهای زیبا با خدا نیز به شکل مناسبی در مسیر داستان تکرار میشود و به نوعی میزان تغییر شخصیت او را نشان میدهد. در روز هفتم، او از خدا میخواهد بتواند به قولی که به خودش داده عمل کند و تا آخر دوام بیاورد و برای برنا نیز دعا میکند. چند روز بعد، وقتی میگوید ۲۳ روز ترسیده اما مانده، دیگر نگاهش تغییر کرده است. او به نقطهای رسیده که میگوید اگر مجبور به رفتن شود، دیگر به خاطر ترس نخواهد بود، بلکه به دلیل ضرورت خواهد رفت.
همین جمله یکی از مهمترین نشانههای تحول زیباست. او در ابتدای داستان زنی است که نمیداند باید بماند یا برود؛ در پایان، زنی است که میداند چرا تصمیم میگیرد. این تفاوت، همان مسیر رشد شخصیت است.
و در نهایت، آتشبس فقط پایان جنگ در داستان نیست؛ فرصتی است برای شروع دوباره. صبح روز آتشبس، وقتی زیبا و علی با برنا تماس میگیرند و صحبت از «نترس» و بعد «تنگه» به میان میآید، مفاهیم اصلی اپیزود کنار هم قرار میگیرند: ترس، امید، مدیریت ذهن و ادامه دادن.
برنا از ناتسومی دلگیر است، اما زیبا به او همان حرفی را میزند که خودش در طول این روزها یاد گرفته است: برای به دست آوردن چیزی، گاهی باید چیز دیگری را از دست داد. بعد از او میخواهد تصور کند بورسیهاش را گرفته، تابستان به ایران برگشته، جنگ تمام شده و همه دور یک میز نشستهاند. او اکبر جوجه درست کرده و همه در آرامش غذا میخورند و میخندند.
این تصویر ساده، شاید بهترین پایان برای این اپیزود باشد. رؤیای شخصیتها قهرمانی و پیروزی در یک میدان بزرگ نیست؛ رؤیایشان یک زندگی معمولی است. یک میز، یک غذای خانگی، حضور فرزند، خنده و آرامش.
«نترس… سیصدوشصتوپنج بار» در نهایت درباره این نیست که نباید ترسید؛ درباره این است که ترس نباید همه تصمیمهای ما را بگیرد. زیبا بارها میترسد، اما هر بار دوباره بلند میشود. علی بارها نگران میشود، اما تلاش میکند امید را به خانه برگرداند. مادر و دختر بعد از سالها به هم نزدیک میشوند و رؤیای ساخت فیلمی که در ابتدای قصه به دلیل نداشتن سرمایه کنار گذاشته شده بود، در پایان دوباره زنده میشود.
شاید مهمترین موفقیت این اپیزود همین باشد که به جای شعار دادن درباره شجاعت، شجاعت را در جزئیترین رفتارهای آدمهایش نشان میدهد؛ در شستن شیشهها، درست کردن غذا، تماس گرفتن با یک فرزند دور از وطن، مراقبت از مادر، فیلم دیدن در شبهای بمباران، پیدا کردن یک خبر خوب میان انبوه خبرهای بد و تلاش برای حفظ رؤیاها.
اینجا «نترسیدن» به معنای بیاحساس بودن نیست؛ یعنی ترسیدن و با این حال، ادامه دادن. شاید برای همین است که جملهای که برنا درباره «۳۶۵ بار نترس» مطرح میکند، برای زیبا اینقدر معنا پیدا میکند؛ چون او در طول این جنگ فهمیده است که شجاعت یک تصمیم یکباره نیست. شجاعت، تصمیمی است که باید هر روز دوباره گرفت؛ شاید سیصدوشصتوپنج بار در سال.
انتهای پیام/





